تبليغاتX
این چند نفر
کاوه اهنگر می گوید

با نگاهی خاموش:

قصر ضحاک هنوز ابادست

تو به ویرانی ایم کاخ بکوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
خوبم همین و تین خودش کلیه باور کن!
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مهر1388ساعت 8 PM  توسط نویسنده! | 
خسته ام از مجموعه نمی دونم ها!

نمی دونم باید برم یا بمونم!

نمی دونم باید باهاش حرف بزنم یا نه

نمی دونم باید ازش متنفر باشم یا نه

نمی دونم جزوه ام کجاست

نمی دونم مقاله چی میشه

نمی دونم دکتر چی میگه

نمی دونم کی خوب می شوم و سالم

نمی دونم چی می دونم و چی رو نمی دونم!!

این رو می دونم که الن باید برو چون دوستم گفت یریم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12 PM  توسط نویسنده! | 
ای داد

تند باد

دیگر به اعتماد که باید بود؟

دیوار اعتماد فرو ریخت...

...

هیچ وقت اینقدر احساس تنهایی و بی پناهی نمی کردم.

آه خدا...

پس کی؟

داری منو می ترسونی کم کم!

یعنی ...

آه خدا...

عجل لولیک الفرج

بد جوری تنها و سرگردونم

کمکم کن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
سنگ زیرین آسیا منم

کوه را مانم،بلند

که سیلاب ها می ریزد از ستیغ من

به بلندای من مرغ اندیشه را یارای پرواز نیست

 دست بریده و بی یاور

چگونه پیکار کنم

در برابر رویدادی تاریک و پر ابهام

                            صبرم باید

صبرم باید تا دیدار او

و صبر کردم با خاری در چشم و

استخوانی در گلو

 

امام علی (ع) ،نهج البلاغه، خطبه ی ۳

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
هزار تا حرف دارم توی دلم که می خوام فریادشون بزنم

هزار تا حرف دیگه که دلم می خواد بنویسم.

ولی...

خفه شدم از این همه خودسانسوری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12 PM  توسط نویسنده! | 
چه جوری می شه از چیزی که وجود نداره حفاظت کرد؟!!!!

یکی می گفت داره حفاظت میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
خدا .انسان.عشق:

اين است امانتي كه بر دوش آدم سنگيني مي كند.

و اين است آن پيماني

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم

و خلافت او را در كوير زمين تعهد كرديم

ما براي همين هبوط كرديم

واين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.

                               ...

چه باراني است در بيرون اين اتاق!

باران؟

ابرهاي همه يغم هاي تاريخ

يك باره بر سرم باريدن گرفته اند.

كسي نمي داند كه در چه دردي و تبي

مي سوزم و مي نويسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزرد

كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر

در تكاپوهايش:چيزي از معجزه آن سوتر

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد كه هنوز

مهرباني را نشناخته است؟

و نمي داند در يك لبخند

چه شگفتي هايي پنهان است

نويسنده:نميشناسمش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
درین اتاق دلگیر

وقتی که من (لبالب)این صبر تلخ را

با یاد وعده های تو سر می کشم (صبور)

دانم که در جهان ننشانده است دست عشق

در کام کس شرابی ازین خوشگوار تر!

در این اتاق غمگین

اما من هر نفس به مهر تو امیدوارتر!

یک روز بی گمان...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! |