![]() |
![]() |
|
|
امروز بارون خوبی اومد.خیس شدم زیر بارون از اخرم نیره جمعم کرد ولی هیچی بارون بین راه تهران مشهد نمیشه.وایییییییییییییییییی خدا بود با وجود اینکه تمام راهو دوییدیم موش شده بودیم اون حسابی صفا بود
دیگه دنیایه دیگه یکی داره تو کلوپ عرقشو می خوره قرشو میده....یکه داره از گشنگی تو اشغالا پال پال می کنه....یکی سر جا نمازش تسبیح تو دست......یکی سواره ماشینه بابا هی بوق می زنه برا ملت....یکی درس می خونه پشت میز.....یکی داره کلاه بر می داره....یکی چسبیده به کامپیوترش....یکی با خودش درگیر...یکی داره فکر میکنه چه فکری خودت فکر کن روش....یکی فکر نونه..یکی داره بچشو می خوابونه لالائئ می خونه....یکی قران تو دست چشاش بسته نیت می کنه...یکی برا عزیزش اشک می ریزه...یکی پای تل تو کاره تبادل دلو قلوه ست...یکی کتاب می خونه لمیده رو کاناپه....یکی داره وبلاگ می نویسه چت می کنه...یکی هم بی کاره تو روز نامه دنبال کار....یکی داره تو رخته خواب مجلل زیر لحاف پز قو لحظات اخر می گذرونه...یکی گوشه خرابه فریاد می زنه و کودکی متولد میشه....یکی قلب شکستشو بند می ندازه...یکی غصه می خوره که گوشیش قدیمی شده مردم چی میگن؟...یکی تو جیبش دنبال ۱۰تومنی که به عزیزش زنگ بزنه از اتوبوس جا مونده و دیر می اد...یکی یه مشت قرص خورده تا یه ساعت بخوابه....یکی رو با پتک هرروز بیدار می کنن...یکی پول دیه پسر شو اهدا کرده مدرسه سازی...یکی کلکسیون ماشینشو کامل میکنه....یکی داره به صدای سکوت شب گوش می ده و زندگی هم چنان در حال گذره بپا چون برای کسی صبر نمی کنه..... خلاصه یکی بود یکی نبود........... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
برای اولین بار تو عمرم آرزو دارم که کاش تو نرم افزار چیزی حالیم بود....کاش کاش
عالی میشد عالی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
سلام!عرض شود که ما برگشتیم ولایت خودمون...سفر خیلی خوفی بود.آره خیلی خوف بود
کوتاه.سریع.شلوغ...با نمک بود دیگه.حالا مفصل جریانش خواهم گفت جای دردناک روز اول نمایشگاه بود.اول که رفتیم کتاب درسی بخریم نمره ها رو داد.باز از همه بیشتر شده .باز تجزیه.......یه تناقص تو ذهنش اومد دوباره چرا؟؟؟؟ نیدونست.....هر چه از جانب دوست رسد مارا خوش است... عاشق و رندو نظر بازم و می گویم فاش تا بدانی به چندین هنر اراسته ام ....هنوز سال هاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام های تو تکرار کنان میدهد و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 9 AM توسط نویسنده! |
|
|
باز کن پنجره را که از آن پنجره هر روز خدا بوسه از روی تویی می دزدد باز کن پنجره را که از آن پنجره هر روز شمیم می برد بوی تو را تا دم باد تا همان نقطه ی مر طوب خدا تا همان لحظه ی پر رونق باغ می برد تا باران باز کن پنجره را تا بتابد خورشید و به رخشانی تو خیره شود و بپرسد بنده ی مخلص خود می خواهی؟ باز کن پنجره را تاچکاوک پر کند دشت و دمن همه از لحن گران که یکی هست که هستم به طلب باز کرده کنون پنجره را چه کسی زهره به من می بخشد باز کن پنجره را تا منم باز کنم پنجره را تا منم باز کنم قفل گران از دل دلشده ی بی دل و جان باز کن پنجره را تا بگویم که تو را جز خورشید عابدی هست پر از فرغت و داد باز کن پنجره را که اگر باز کنی پنجره را من و این باد من و این خاک من و هر چه که دلم می خواهد به تو و هر چه دلت می خواهد می خندیم و به دل می آئیم تا ته خنده ی تو تو بخند تنها تو بخند تا بخندند همه لعبتکان تو بخند تنها تو بخند به من دلشده هم باز بخند که من از خنده ی تو می خندم که من از صحبت تو می مانم ورنه من یک عبث بیهودم من و این ترس گران جز به یک بوسه ی تو راه نداریم به بهار ورنه هر روز در این سلسله باز من گرفتار منم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 4 PM توسط نویسنده! |
|
|
امروز واقعا" تنها اومدم بنویسم البته همیشه تنها میام ولی امروز تنهایی یه جور دیگست...سنگینه!
نمی دونم الان چه می کنین ولی می دونم با همین!smsنیره رو خوندم۲بار...سنگین بود برام.جواب دادم ولی دیگه جوابی نیومد در دسترس نبودین خوب عیب نداره دیگه..اینها نیز همه بگذرد.....ولی جریان زندگی هنوز پیش می ره....گوش کن صداش می اد زادن و کشتن و پنهان کردن دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کس که در این محنت گاه خاطری را سبب تسکین است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت 1 PM توسط نویسنده! |
|
|
اره دیگه از زندگی چه توقعی داری؟هوم؟
مارا به خیر تو امید نیست شر مرسان. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
چرا وقتی احتیاجشون نا پدید می شن؟خدایا چرا؟
خدایا فقط توئی که همیشه هستی
فقط توئی که همیشه گوش می دی
فقط توئی که همیشه و همه چی رو گوش می دی
فقط توئی که همیشه و همه چی وهمه وقت گوش می دی
فقط توئی که همیشه نگفته هم می شنوی و گوش می دی
فقط توئی که میشه به جای حرف برات گریه کرد چون صدای قلبو هم می شنوی یا فقط سکوت کرد چون صدای سکوت رو هم می شنوی
تو یه شنونده ی کاملی...یه سمیع در نهایت کمال
فقط کاش یه بار صدام می کردی
کاش یه بار بهم نشون می دادی که داری ص دام می کنی
کاش یه بار
نسیمت تو گوشم اسممو زمزمه کنه
کاش یه بار
قناری تو اواز نیلوفرانه بخونه....
کاش کمی آدم بودم کاش کاش کاش.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 اردیبهشت1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
بلاگفا یاسمن یکی مثه خودمون! اینم یکی دیگش! یه دوست! الهام Astronaute سارینا ashkan |
|
RSS
|