تبليغاتX
این چند نفر

یکی از بهترین و خنک ترین جاهای دانشکده سایت می باشد...کولر گازی..اینترنت مفت..سرعت خوب... رینت ارزان ..مسئول مهربان که متاسفانه الان چند وقت که همیشه اینجا نیست...قبلا"فقط خودش بود و کار ادم و راه می انداخت .

یاد مبانی  بخیر چه کمک عظیم می کرد..می رفتیم  زوی سیستم برات خالی می کرد و کمکم می کرد تو نگارش برنامه...صفا..بعد هم  پرینت می گرفت و ....نازی ..چه خوف بودش.کافی نتم داره که اگه بری حتما" تخفیف می ده چون اشنایی مثلا". از جمله مردان نیکوست.

برم دیگه کار مقاله ها تموم شدو فقط یه طرح رو جلد باید درست کنم و تمام.

یکی یکی.. دونه دونه کارها تمام میشه...دو روز دیگه هم مدرک و می ذارن کف دستتو می گن  خدا به همرات دختر...به  پا تو جامعه گرگا نخورنت...

البته تو دانشگاهم از این گرگا کم نیست....

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 
دیگه داریم روز شمار می زنیم و قصه دانشگاه رفتن ما هم رو به اتمام...دیگه از ترس مرضیه ادامه نمی دم چون تاکیید کرده حرف بد نه!

کمی از آز بگم امروز در از معدنی۲ به قول بچه ها مرگ۲!یکی رفته بود سر enتو ارلن ریخته و در شیشه نبسته رفته بود سر سنتز ایزومر نوری شون این شازده پسر آز ما که من همیشه می گم این بشر یه شاهکار تشریف بردن HClغلیظ بر دارن اونم تو این ظرف و در شیشه بازعینکم که همیشه خدا نمی زنه.ناگهان صدای مهیب....سکوت همه پریدن اقا نیش باز :نمی دونن چه کردن

دود و دمی تو ازمایشگاه

می گن بشر چرا عینک نزدی اگه ریخته بود تو چشت چی؟ میگه نه وقتی می ریختم چشمامو بستم!!!!!ما هم کلی خندیدم بعد رفتیم تو نخ اش دیدیم بابا !!کاغذ صافی با دست بر داشته می چلونه و...این قدر از این شاهکارا زد که منو مرضونه از خنده ضعف کرده بودیم...از اخرم استاد سرش یه جیغ مامان زد

بماند که منو نیره سر عینک کورس گذاشتیم تو انیبار و داد و بیداد که عمرا"تو بر داری اومدیم بیرون ملتی بودن که می خندیدن..اخرم به هر دومون از اون عینک خوفا که ادم توش شکله قورباغه نمی شه دادن

طبق معمول نیره اخرین نفری بود که کارش تموم شد تازه رسوبشو من صاف کردم ظرفاشو هم شستم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
کتابو بست و کناری گذاشت..تو فکر بود تقریبا"۹۹٪اوقات اینجوری بود

چه قدر نوشته های این مردو دوست داش کتاب سفید زیبایی بود روشم دو تا قاصدک تو زمینه آبی..یه بلوز سفید ابی تنش بود که به نظر خودش خیلی زیبا بود رو موکت ابی اتاقش حالتی ما بین نشسته و خوابیده به لامپ سفید بالای سرش نگاه می کرد.چه ابی و سفیدی چه همه.... کمرش درد می کرد باز موقع کتاب خوندن بد خوابیده بود...این همه کتاب خونده هنوز یاد نگرفته موقع کتاب خووندن چه جوری بشینه یا لم بده یا هر حالتی که لااقل بعدش اذیت نشه...جزوش ناقصه ظاهرا"قرار نیست کاملش کنه..گزارش کار نوشته نشده..مقالات یافت نشده و تایپ نشده...ترجمه ای که هنوز مقالش موجود نیست...نقشه های رسم نشده...امتحان خونده نشده...حرف های زده نشده

دوباره کتابو باز می کنه تا ته اش می خونه...موقع خریدش یکی ازش پرسید که این بابا کیه ؟اونم توضیح داد.

کتاب تموم کرد دوست داشت هنوز ادامه داشت ولی تموم شده یادش اومد یه بار سر این که کتاب تموم شده بود گریه کرده بود و کلی غصه خورده بود حدود۱۱سالش بود...فکر می کرد که چرا باید تموم بشه!!!باد خنکی می وزه پرده سفید اطاقو می رقصونه.......

تو قکره که تا امتحانو نداده کتاب جدیدی شروع نکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 خرداد1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 

روز اول :
پسر: سلام
دختر : سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نیستم مرسی

هقته اول :
پسر: سلام
دختر : علیک سلام
پسر: چطوری؟
دختر : بد نیستم مرسی . تو چطوری؟

هقته دوم :
پسر: سلام
دختر : علیک سلام . چطوری؟
پسر: قربانت . بد نیستم . تو چطوری؟
دختر : مرسی .... خوبم !

هفته سوم :
دختر: سلام
پسر: سلام . چطوری ؟ خوبی؟
دختر: مرسی خوبم . خیلی خوبم و یک نگاه معتی دار به پسر .

هفته چهارم :
دختر : سلام عزیزم . چطوری ؟ خوبی؟
پسر: سلام عزیز دلم . مرسی بد نیستم . تو چطوری ؟
دختر : مرسی . می دونی ؟ می خوام یک چیزی بهت بگم . نمی دونم الان بگم یا بعد؟
پسر: بگو عزیزم
دختر : نه ... حالا زوده ..... باشه بعد !

هفته پنجم :
دختر : سلام عزیزم ... چیزی که هفته پیش می خواستم بهت بگم این بود که دوستت دارم ... عاشقتم ... زندگی بدون تو برام بی معنیه . تمام آینده خودمو با تو می بینم . اگه تو نباشی آینده برای من هیچه !!!!!!
- و کلی از این حرفها ...... و پسر باور می کنه !

هفته ششم :
پسر: امروز یک دختری توی خیابان آمد از من یک آدرس پرسید . منم ...
دختر: دیگه چی ؟!!! دلمو شکستی . تو که می دونی من چقدر حسودم ! چرا این کارو کردی ؟
پسر: من که کاری نکردم فقط جواب سوالشو دادم .....
دختر : یک قول به من می دی؟
پسر: بله
دختر : قول بده دیگه با هیچ دختری حرف نزنی
پسر: باشه عزیزم قول می دم

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 8 PM  توسط نویسنده! | 
سلام اول اینکه امتحان تموم شد شرش کم!با برادرها هم صلح کردیم گفتیم اخره سال خوف نیست دعوا اومدن عذرت خواهی ما هم گفتیم ن.پ نازی جه مظلوم شده بودن دلم سوخته شد...نازی خوفا"شیطون گولشون زد وگرنه خوفن یا خوفا" دوم و مهم اینکه یکی از دوستان عزیزمون داره عروس میشهنازی امروز سر امتحان اک بند تشریف آوردن ولی عذرشون موجه بود ما هم تاجایی تونستیم کمک کردیم با این امتحان سختش....این چه سبکشه ؟نمیدونم!خلاصه در ابتدا برای این زوج آرزوی نیک بختی می کنیم و به روزی و لطفا" یه دستی ام بر سر ترشیده های کلاس ما بکش که دیگه مارو خفه کردن.اسید استیک۱۰۰٪خالص مخصوص آزمایشگاه غیر مائی! سوم بعضی ها پوست خودشونو کندن از خجالت ماسک می ذارن می ان دانشگاهحالا جواب...چی می خوای بدی؟ما که مخلصیم چه با پوست چه با سبیل چه با جوش چه بدون اینافردا نیای یونی یقه گیری ها اینجوری که من می نویسم فقط خودمون می گیریم...نه؟ چهارم بعضی ها خیلی بی معرفت شدن ها.لطفا" کوچه علی چپ نزنین با خود...ام!
+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 4 PM  توسط نویسنده! |