تبليغاتX
این چند نفر
سلام!

من برگشتم ولی زیاد تو رفتن مطمئن نیستم!

کجا بودم و چه می کردم..........نمی دونم

شوکه ام شوکه..

آقا به ۲۲۰ولتی وصل شدم..چه سنگینم و چه گیج....

نمی دونم چرا اینجا هیچی تغییر نکرده؟؟!!!یعنی نباید می کرده؟نمیدونم

انگار هنگ کردم...بعد دو هفته دارم می نویسم....

چی بگم؟؟؟؟؟باشه بعد

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 

     و ناگهان چه زود دیر میشود!!!!!

گاهی لازمه همه چیزو فراموش کرد،انگار که چیزی نبوده،بزنی به در بی خیالی،انگار که ندیدی،حتی می تونی بزنی به در خوشی انگار که کودکی و کودکیتو به یاد بیاری اونوقتها که از هر دردو غصه رها بودی،اونوقتها که قلب پاکی داشتی،صادق بودی!

حتی می تونی دوباره از نو شروع کنی انگار که گذشته ای نبوده،و مرتبا به یاد بیاری که هیچ چیز غیر ممکن نیست،هر چیزی ممکن است دروغین باشد!!!! به همین سادگی!

                          

                      
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 7 PM  توسط نویسنده! | 
وقتی سر ظهر میای می فهمی که۹۹٪ ظهر را می خوابن و خودت یه تنه این جایی

خوش دارم آدم های مدعی رو خدا هم زود رسواشون می کنه!قیافه می گیره وای ی ی ی فلانی چه کرد و واه واه چه آدمیه و...من هرگز مثل اون باشم و خوشم نمیادو..من بمی رم اگه چنین کنم ....

اندک زمانی بعد

خودش اگه بدتر ار اونو مرتکب نشه یه چی تو همون مایه ها انجام میده !!!

عجب ها!میگن دروغگو حافظه نداره باید لاف زنم اضافه کنن..

حرف زدن اسونه خیلی ام آسون

بعد که یه بلایی سرش میاد میگه وای ی ی دیدی چی شد؟؟جرا ؟چرا من؟مگه چه کردم؟

هیچی عزیزم جواب حرف و ادعای مفتت...نوش جونت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 

سلام!

امروز یه روز فراموش نشدنی بود!!!

حرف قشنگی که بابابزرگ نیرهو مامان بزرگش زدن   وگفتن کاش همیشه این قدر دورمون شلوغ باشه...چرا؟چون چند نفر از این چند نفر مهمونشون بودن!اونم به صرف آش رشته !در واقع آش جلو پای منو نیره!!بسی خوش گذشت و چون من می دونستم کسی زحمت ثبتشو نمی کشه اومدم اینجل ثبت کنم تا هر کدوم از این چند نفر هر جا که بودن بتونن با خوندنش این روز و آش عالی شو به یاد بیادن و دست کم یه لبخندی بزنن.البته فیلمشم موجود می تونین با تماس به سروش سیما سفارش بدین و در محل دریافت کنین!!!چه آشی بوددددددددددددددددددددددددبماند جای اون چند نفر از این چند نفر که نتونستن بیان خالی.

هیچ وقت فکر نمی کردم می تونم این همه آش بخورم ولی ظاهرا" می تونم چون هنوز سر پام.

خلاصه خیلی خوف بود.

در پایان از dadoo familyبه خاطر امروز تشکر می شود.

به امید دیدار مجدد همتون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 تیر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
سلام علیکم و رحمته الله...

عرض کنم که یه امتحان تا فارغ تحصیلی زمان باقیست...هنوز ننوشته چشم های پر اشک مرضیه میاد جلوی چشمم..پس ادامه نمی دم...

اینقدر از تهران اومدیم درگیر بودیم که یادمون رفت از خاطرات تهران بنویسیم..بنویسیم که نه بنویسم!

بماند که با چه سختی خودمونو رسوندیم راه اهن

سر کلاس گرافیک تا۶:۴۰ تازه نیره ساکشم نبسته۱ دوان داون رسوندیم خودمونو خوابگاه..هر چی گیرمون اومد ریختیم تو ساک ۲

از لواشک گرفته تا شلوار لی..مسواک..جوراب!واکمن!!بعد تاکسی و راس ۷ راه افتادیم ...عرض ۲۰ دقیقه کارگاه کجا خوابگاه کجا..مجبور شدیم هپریم جلوی اتوبوس تا نگه داره!!

۷:۵۰تو کوپه..حالا تو کوپه یه اقای محترم نشستن!!مرضیه ملیحهi kill both of u

حاله اقا گرم گرفتن...کلی به نیره اموزش چای درست کردن داد..بعد جای منو  تغییر داد به کنار پنجره چون من داشتم به نیره می گفتم گرممه!!!با اون دختره دیگه ساکن کوپه هم اختلاط می کرد!!!همش متبسم بود...

حالا  رئیس قطار اومده جاشو عوض کنه نمی رفت!!می گفت چرا؟مگه مشکلی است؟؟کسی چیزی گفته؟!!من و نیره از خنده مرده بودیم با یه دردسری بردنش.نیره می گفت بودین حالا!!!!

سر شامم چون هم کوپه ایمون با کلاس بود شامشو  نصفه خورد..نیره هم مجبور شد بر خلاف میل درونیش همه ی شامو نخوره!!الهام تو قطار بود ..اومد پیشمون کلی خندیدیم و ...بماند که به چه قصدی داشت می اومد تهران..اون وضعش  بدتر بود با باباش و ۲تا پسر دیگه هم کوپه بودن!! دختر رفت لالا منو نیره تازه نشستیم شب نشینی..دستمو می گرفتم جلو چراغ تو تاریکی می گفتم نیره ید بیضا!!!دو تایی هررررررررر۳ بد پاسی از شب نیره خوابید و منم تا صبح سعی می کردم بخوابم تو راه اهن بابای نیره منتظرمون بود................و این داستان ادامه دارد۴

۱:عزیزانی که نیره رو می شناسن می دونن که نیره از این کارا زین سان بسیار

۲:عزیزانی که نیره و منو می شناسن می دونن که از این کارا زین سان بسیار

۳:عزیزانی که نیره و منو می شناسن می دونن که  ما برای خندیدن احتیاج نداریم موضوع حتما" خنده دار باشه!

۴:گر صبر کنی ز قوره حلوا سازم!!

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 11 AM  توسط نویسنده! |