![]() |
![]() |
|
|
سلام! اومدمو دیدم نیره خانوم active شدنو می آم و نظر می دنو..انگیزه شد که در مورد یه دوست!!!!قدیمی به نام صدیقه بنویسم عرض شود که این صدیقه خانوم!!!!!خیلی دختر !!خوبی بودوهست از وقتی دماغشو عمل کرد کن فیکون شد قیافش خیلی ناز بود ..موهای لختشو می ریخت تو صورتشو...ناخن های بلند سوهان کشیده شدش با دقت لازم و کافی....اکثرا" تیپ قهوه ای می زد...شلوار لی مشکی با اون مانتو قهوه ای کوتاهش!!!!! بر خلاف هیکل باریکش اصلا" سرمایی نبود همیشه همون مانتوشو می پوشید!!!! همیشه هم داشت تو مرجع درس می خوند..آفرین به این بچه درس خوونه نمونه هنوز می تونم تو ذهنم تصورش کنم که به اون فرم مخصوص خودش قدم زنان دور میشه یه ناحیه اوربیتالی داشت که اگه یه دور می گشتی توش به احتمال 90%میدیدیش... چون گفتی حرف های دل تو رو می نویسم اینو نوشتم مادر!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 مرداد1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
سلام!
خدایا امروز وووچه جوری بگم...خیلی کوچکتم...خیلی بزرگی خیلی خیلی خیلی وقتی می رفتم دکتر..منتظر بودم که خودتو بهم نشون بدی....و چه زیبا دیدمت....سنگینی حضورتو حس می کردم...درست مثل اولین بار که وارد شدم و سرمو بالا کردم و چشم افتاد به جمال منزلت دو هفته کابوس تموم....ممنونتم درست لبه ی پرتگاه دستمو گرفتی....درست وقتی خودمو اماده ی سقوط کرده بودم
فقط گمراهان از رحمتت نا امید می شوند گل زدی...اونم از نوی طلائی حمد و سپاس
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
چه جالب!چی؟ می گم خانوم..اون دندونو جگرو برا چی دادن؟ یکی از دوستام داره یه رمان می نویسه! نازی ..منتظرم بی صبرانه تموم بشه ببینم چی نوشته خانوم... عرض شود که دلم تنگ است خیلی زیاد...دچاره مرض بی درمون تنگی قلب شدم...کشندست؟ نمی دونم ولی فکر می کنم از تنگی میترال بد تر باشه..می دونی کشنده نیست..زجرکش می کنه! دقت کردی چه لطیف می نویسم؟دیگه بس که میربونم!نحیفو میربون!!!یه به قول یکی دیگه ناقلاو جالبم!!!!یا به قول دیگری little angle ام و خیلی لطیف یا به نقل دگر خواهر خوفی ام!!به قول اون نسیم برگشته ام!!!!!!!!!!!!!!کلا" روایت و نقل زیاد!!!راوی اون بد ها شم زیاد معتبر نیستن! آدما سه چیزن:1-اون چیزی که فکر میکنن هستن! 2-اون چیزی که دیگران فکر می کنن هستن!! 3-اون چیزی که واقعا" هستن!!! ولی اگه از خودم می پرسی i`m nobody! Who are u ? ? If you are nobody we are two! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 مرداد1385ساعت 7 PM توسط نویسنده! |
|
|
در ضمن دلیل ندیدن بعضی ها قوطی و این حرف ها نیست....
علت نور زیاده که مانع دیده!!!!زیادی چراغ روشن کردن اونم ۴۰تا!!!! خوب خودت بگو تو نور ۴۰ تا چراغ چیزی هم میشه دید؟چه رسد به تحلیل و جای دیگری دیدن و گریه کردن!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
حرف خوبه امروز نیره خانوم (ابته با کلی تاخیر)
sry گوشی دست مجید بود!!!! به به چه حرف خوبی!!!کلی بهره بردم و کلی از این رو به اون رو!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
داره داغون می کنه!چه راحت چه خوب و چه سریع...... بعضی وقت بعضی حرف ها مثل طناب دور گردن آدم می پیچن....کم کم خفت می کنن...جلوی چشم خیلی ها در حضور جوع تو داری آروم آروم خفه می شی..... بضی حرف ها مثل سیم خاردار دور قلبت می پیچن...آروم آروم فرو میرن بعضی حرف ها مثل نیش مار نیش می زنه....پاد زهری هم نیست...شاید گذر زمان بعضی حرف ها مثل پتک می مونن ...تصویر ذهنیتو خرد می کنن خودتو می زنی کوچه علی چپ....ولی می دونی کوچه اشون بن بست...عجیبه که این کوچه مدت هاست بن بست..هر کسی هم که رفته دست از پا دراز تر ایمان دارم که بعضی وقت ها واقعا" نباید حدف زد....شاید بهتر باشه سر تو بندازی پایین و بزنی به کری.....گاهی جبران یه حرف نا به جا بسی بسی سخته و گاهی هم بد تر میشه و کلا" گندش در می آد کلا" کاری نداریم ...این بحث از حوزه سخن ما خارج.... ولی باور کن خیلی سخت نیست گاهی پا رو خودت بذاری تا دلی نشکنه و اشکی ریخته نشه... کی می دونه فردا چی میشه؟چی پیش می آد... سخنوری هنر...حاضر جوابی هم کار هر کس نیست..... ولی شاید نگفتنش و نشکوندنش و نباروندن....چیزی ورای هنر و حسن و....نمی دونم چی؟ولی خیلی زیباتره و البته سخت تر چه خوب گاهی ذوالفقا رامونو غلاف کنیم ...حرف نزده رو همیشه میشه زد و زدرو ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
من نوشتم بالاخره.ای ول چه با حاله!
اقا تبریک جنگ تموم شد از عذاب وجدان میتونیم در بیایم سلام نیلو یاسمن فری ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
دیدی چه جوری ترکش کردم...کردم نه کردیم.... نمی خواستم اما مجبور بودم ....نمی خواستم ولی چاره ای نبود.... وقتی بانگ رحیل بلند شد..... یادت باشه که نمی خواستی بیای ولی من بلندت کردم که باید رفت..خودم زانو هام می لرزید ولی تو رو گرفته بودم که باید رفت.....بانگ رحیل چه اشکی ریختمو ریختی ولی می بایست رفت چه همه تنها و غریب رفتیم و کسی نپرسید شما را چه می شود که چنین بارانید؟چنین سنگین به کجا روانید؟ و ما رفتیم عقب عقب...که می تواند پشت کند...چگونه توانستیم بروم نمی دانم ولی رفته ام الان مدت هاست که رفته ام...چه اندازه جایت خالیست ومن چه اندازه دل تنگم و ملول کاش دوباره دست در حلقه زلفت اندازم و بگویم که چه اندازه دلتنگت بودم و چه شبها با یادت به امید دیدن خوابت دیده بسته ام کاش تمام وجودم آغوشی می شد تا تو را تماما" در بر گیرم....کاش دستانم بزرگ تر بودوکاش زبانم گویا تر شوق دیدارت وجودم را به آتش می کشد.....با یا دت گر می گیرم من به فراز نظرت محتاجم من به دل داغ شقایق دارم... با تو راه دل من سوی شقایق زارست به سفر باید رفت به سفر های دراز به میان نفس گرم تلاوت به صفیر گل و آویزه باغ..... به فرو ریختن ماه به روی دریا بهتبو تاب نگاه شفق و قهر غروب به هراس تپش شب به هیاهوی دم داغ جنوب به دل کوچ نشینان دیار مهتاب به نگاه ماهی لرزش و ناله ی آب...... سفری باید کرد راه طولانی فرصت کم جستجو باید کرد در میاد باران.............. به سفر باید رفت.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
من؟؟؟ -هم من هم تو! در تو چیزی هست که وقتی به دنبالش می گردم،دلم برای ِ خودم تنگ میشه! شاید خودمو در تو گم کرده باشم! شاید تو خودتو در من گم کرده باشی! اووه، فراموش کردم که تو خودت را مدتهاست که گم کرده ای !!! (در من؟؟؟ـــ نمی دونم! ) شاید هم از وقتی که تو خودت را گم کرده ای دلم واسه خودم تنگ می شه!!! تو خودت را گم کرده ای و من در تو به دنبال ِ تو میگردم؟؟؟!!! یه سفری ساده... در تو به دنبال گم گشته ای سرگردانم! من؟ یا تو؟! یه سفر ساده از تمام ِ دوستت دارم ِ تنهایی هــــــــایم... یه سفر ساده از نبودنت و نخواهی بودنت....
پ.ن: از فری! به هیچ کی!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مرداد1385ساعت 4 PM توسط نویسنده! |
|
|
نمیدونم دیشب بود یا پری شب.... تو حیاط رو تاب دراز کشسده بودم به آسمون نگاه می کردو تازه غروب شده بود... چشمم افتاد به دو ستاره یکیشون کم نور و کوچک تر بودوومعلوم نیست هنوز زنده بود یا مدت ها پیش از بین رفته بود و این نورش بود که تازه به ما رسیده...رفتم تو حس نجوم و.... چه قدر یه زمانی عاشق نجوم بودم و دلم می خواست نجوم بخونم... آخی چی شد نخوندم بماند حس توضیحش نیست.... یه خفاش بالا سرم می چرخه !!!!خوب که کرکس نیست و گرنه برا خودم نگران می شدم! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 20 مرداد1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
گاهی می خوای باور کنی که خوبه........به زور می خوای باور کنی بر کادهای بدشون چشماتو می بندی حرف های ناپسند شونو نشنیده می گیره زوم می کنی رو خوبه هر چند که اندک باشن سعی می کنی فقط خوب ها شونو بشنوی و ببینی یه تصویر اولیه خوب ازش تو ذهنت ساختی ..تصویر رو دوست داری ازش ذهنیت ساختی نمی خوای باور کنی که نا درست.....نمی خوای باور کنی...هنوز پافشاری میکنی .... ولی خودتم داری می شنوی ......فقط خودتو به کری زدی.... گوش کن تو درونت ...صدای آرومی نیست فقط تو نمی خوای بشنوی ...شنونده نیستی گوش صدای شکستن تصویر ذهنیته ..نمی خوای ولی نمی تونی ام جلوشو بگیری....این اتفاقیه که داره می افته چه بخوای چه نه..... می دونم همیشه راحت تری فکر کنی همه خوبن مگه خلاف شو بهب ثابت کنن...... Np اولیش نبود آخریشم نخواهد بود بی اعتنا به صدا ادامه بده .......گذر زمانی یگانه درمان هر دردوداغی می گذره ..... زمان زیاده ...فرصت بده رخصت پهلوان
این مطلب صرفا" یه دست نوشتست برداشت شخصی و موردی نکنین!!!هاااااااااااااااااچیه؟؟!!!اصلا" هر جور راحتی وااااااا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
چه حالی داره نوشتن و پریدن
به به کلی بنویسی بعد یه صفحه سفید.... شاید اون مطلب ارزش نوشتن و خونده شدن نداشته شاید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 5 PM توسط نویسنده! |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 3 PM توسط نویسنده! |
|
|
زن لبنانی و فلسطین برمودا نپوشید
دو ساعت پای آینه الاف نشد آرایش نکرد مانتوی تنگ نپوشید لیفتینگ نکرد..بینی شو سر بالا نکرد گونه نذاشت لبه قلوه نکرد آبروشو بالا نکشید..تتو نکرد مانتوی چسب نپوشید شال حریر سرش نکرد ناخناشو لاک نزد خلخال ننداخت تو خیابون بی هدف نچرخید صداشو موقع حرف زدن نازک و نازدار نکرد برا درو دیوار عشوه نیومد به خاطر دمی خوش بودن به هر بی سرو پایی نساخت نشست تو خونشو بچه ای پرورش داد که به خودش بمب می بنده و می زنه به قلب دشمن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 4 PM توسط نویسنده! |
|
|
بای ذنب قتلت؟ زنده به گور اونم از نوع مدرنش..اول راهای ارتباطی خراب می کنن بعد هم پناگاه... پناه می ببرم به تو از چشم های امید بیدار زیر آوار که نا امید بسته شدن پناه می برم به تو لز غم دل مادری که سه کودکش را از دیت داده پناه می برم به تو از درد دیدن کودکان به خون غلتیده پناه می برم به تو از دستان کوتاهم و از تقصیر در وظیثه پناه می برم به تو از چشم ها و گوشهای مهر خورده از دل های سنگ شده و وجدان های خفته پناه می برم به تو از خوی دردندگی انسان پناه می برم به تو از آفریده تو وای بر آنان که می توانن کاری کنن و نمی کنن وای بر سکوت وای بر بشریت بوی تعفن همه جا رو گرفته...زنگار گرفته ایم زنگار..در سینه هایمان سنگ می تپد..وجدانی نماده...غرق روز مرگی هامون شدیم...نفس می کشیم ولی خیلی وقته که مردیم..
آنان که رفتن کار حسینی کردنو آنان که ماندند باید کاری زینبی کنن وگرنه یزیدین!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
دارم سفرنامه می نویسم...شاید بهتر بگم داشتم چون باز ولش کردم...بماند که مردم سفرنامه رو حین سفر می نویسن!!!
نمی دونم...نوشتن خیلی خوب بود ولی تمرکز می خواست ...چند روزی گرفتارم نمی تونم بنویسمش امروز که بابام داشت میرفت سر کار دلم براش سوخت....نازی اون میره سر کار زحمت واینا... عذاب وجدان گرفتم....به مدت بسیار طولانی با نیره حرف زدم!!! نازی بابا باید کار کونه پول این خرج های دخترشو بده... واه!!خوب بابا نده کی بده؟؟!!! خودم الان در مورد این پست نظری ندارم.تو چطور؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 5 PM توسط نویسنده! |
|
|
به طرزی بدی مریضم...گیج گیج..تمام روزو خواب بودم وقت هایی که بیدار بودم هم بهتر از خواب نبوده...الانم که اینجام نمی تونم خوب ببینم وسرم به طرز وحشت ناکی دردمنده..طفلی چه مظلوم هیچی ام نمی گه ..از صبح داره دردش میاد و صداش هم در نمیاد...نازی
هر صدایی اذیتم می کنه..سکوت محض می خوام..سر بی چاره به اندازه کافی شنیده..الان بسه دوست نداره بشنوه..کاش به جای گرفتگی دماغ تو مریضی گوشم می گرفت که نشنوم.نه؟چه خوب بود سر درد و سروصدا دشمن های خونی اند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
نیره رفت.....
مرو ای دوست مرو ای دوست.........
نمی دونی چه لطفی بهت کردم که نوار برکتتو بلند کردم. باید کلی ممنونم باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
بلاگفا یاسمن یکی مثه خودمون! اینم یکی دیگش! یه دوست! الهام Astronaute سارینا ashkan |
|
RSS
|