تبليغاتX
این چند نفر
امشب که اومدم اینجا پیامی از کسی دیدم که باورش سخت بود!!!

بعد این همه وقت.............

عجیبه...دوسال پیشم رمضون بود.....ای بابا

چه دنیایی

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
خوبی یا بهتر از اینم می تونی باشی؟

چه احوال پرسی زیبایی

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
خوبی یا بهتر از اینم می تونی باشی؟

چه احوال پرسی زیبایی

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
امشب شدیدا" دلم سیب زمینی سرخ کرده می خواداگه مردم یکیتون سرخ کنه سر قبرم خیرات کنه!

حالا نمی کنی یه پاکت چیپسی چیزی....

فکر کن تو قبرستون واستی چیپس خیراتی بخوری!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
گاهی وقت لازم نیست چیزی بگی و حرفی بزنی

فقط کافی نام ببری خودشون گویان ئ تمام گفتنی ها و نگفتنی ها رو میگن

نام خودش حجم عظیمی در بر داره از همه چی

فقط کافی نام بگی و دگر هیچ خوده واژه طوماره!!

نام و سکوت مثل

علی

خود نام واضح و کامل می گوید و بیش می گوید از هر آنچه خواهان گفتنی

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 7 PM  توسط نویسنده! | 
وقتی خواستم addاش کنم دیدیم اول اسم و idش با یه حرف شروع میشه!!y

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 9 PM  توسط نویسنده! | 

خیلی جالب بود برام. اینکه بعد از مدتها یکی رو اتفاقی ببینی. یکی که خیلی مهمه. یکی که یه زمانی شاید میمردی واسش. اما حالا.. دیدنش فقط یه حس نوستالژی جالبی بهت میده. نه خوشت میاد ازش نه بدت. فقط انگار یه خاطره است که جلوی چشات وول میخوره. حس دیدنش با حس دیدن یکی که قدیم ندیما ازش متنفر بودی فرقی نداره. فقط یه خاطره. که اگه دلت نخواد میتونی بهش فکر نکنی. هیچی هم عذابت نمیده. حتا نمیری سراغش. زحمت آشنایی دادن هم به خودت نمیدی. نگاش میکنی. لبخند میزنی. روتو برمیگردونی و میری پی زندگیت. کارای مهم تری داری که باید بهشون برسی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 

گاهی وقت ها بدترین   نفرت انگبزترین  نا مردترین نادان ترین  ضعیف ترین آدمی موجود اونی که داره تو آیینه تو رو بروبر نگاه می کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 

الان مدتی که با دو دستم درگیرم.....تو هر حرکتی که می کنن جگرمو خط می ندازن.....

دوتای  ریختن رو هم....نمیدونم این چه نوع التهابی؟×

تو حالت خاصی درد میگرن ...خوفن تا حرکتشون ندی!!!بازی مجسمانه رو دوست دارن ظاهرا"

اون روز می خواستم بخوابم هر حالتی بود امتحان کردم ولی دیدم نه!نمی شه خوابید....خواستیم عبادت کنیم نشد!فقط حالم گرفته شد....

خلاصه گفتم اگه دستتون به هر جهتی که خواهانین حرکت می کنه اونم بی درد آقا موهبتیه ....

من یکی که موندم توش..می خوام کیفم بندازم پشتم نمیشه!می خوام کتاب ورق بزنم نمیشه!! می خوام موهامو شونه کنم نمشه!!!!سرمو بخارونم نمیشه!!!!می خوهم بنویسم نمیشه!!! پای تلفن همش باید این دست اون دست کنم یا باسر بگیرم !!!!حالا بگیر برو ....

هی باید دستمو بچرخونم ببینم تو چه زاویه ای نوشتنشون میاد اونم بی درد یا کم درد در حد تحمل!!!دیگه این جوری ها.

به این می گویند دست درگیری!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 5 PM  توسط نویسنده! | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 

آن روز های خوش رفتند...

و تو نیز....

ومن ماندم و خاطرات

چشم های نمور امیدوار

که روزی می آیی.....

با کوله باری پر

دوباره جمع خواهیم شد

چشم هایمان شبنم خواهد زد...هم دیگر را در آغوش خواهیم فشردو با سکوت به هم خواهیم گفت...که چه بر ما گذشتس...

جام هایمان را پر از می ناب رفقاقت خواهیم کرد و به شکرانه کنون خواهیم نوشید....

خندان و گریان.....همه را با هم خواهیم شد

دست هایمان را به هم خوهیم داد چون گذشته فلکه خواهیم زد!

خنده هایمان طنین انداز خواهد بودو به همه می گوییم که چه سرمستیم وشاکر.....

و همگان را خواهیم گفت از دل نرود آنکه از دیده رود.....

به  امید آن روز ......نه چندان دور.....

 

 

به امید روزی که همون چند نفر دوباره جمع آیند

شاید این آخرین باری باشه که این جا می نویسم شاید زمان این چند نفر نویسی به انتها نزدیک میشه...می خوام از همون چند نفر بنویسم ولی شاید نه اینجا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
این فقط یه پسته جهت امتحان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
............................................................................................................................................................................

 یعنی خیلی حرف دارم که سینه سوز سینه سوز مادر

خیلی که اینجوری نیست به گمونم این یه حرف درازه!!

پس یه حرف دارم که خیلی طولانیه!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
دوستای خوب مثل ستاره های آسمونن

حتی اگه ازمون دور باشن

نورشون روشنی بخش شبای تنهاییمونه

همتون میسی

قیافه هاتون تو کلاس:

تو مرجع:

تو کلاس دکترظهوری:

تو آز ش. ف:

پیش خانم باقری:

و پیش ریاضی:

را هیچ وقت فراموش نه

دوستون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
اول رمضان...

دوباره فرشته ها دارن میاد پایین

دوباره داره در های رحمت باز میشه

صیافتی بر پاست...

کاش امسال یکیشون یه دسته به دل ما بکشه

کاش نظری به ما بکنن به تک تکمون...

از هم دیگه یادمون نره این مدت

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
پارسال غزاله رفت

امسال نیره

سال دیگه؟شاید نوبت خودم باشه که برم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
مگه امروز اول مهر نیست؟پس چرا من تو رو نمی بینم؟ها؟

چرا این چند نفری در کار نیست؟

چرا امسال قطار تهران بی تو اومد؟

تو ای پری کجایی؟؟؟؟؟؟

از نوع گوله گوله و آبشاری...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
سخت ترین اول مهر....

تنها ترینش

دلگیر ترینش....

چی بگم؟

آقا بعد از ۱۶سال این اولیشه که این قدر دردناکه

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! |