![]() |
![]() |
|
|
واپسین روزهای بیست و دو سالگی!!
کی این قدر بزرگ شدم؟ما هم سن و سالی ازمون گذشته ها ....وقتشه منم ادعای تجربه کنمو... والا زمانه ما اینجوری بود....ما که بچه بودیم که اینجوری نبود...اون موقعها که نون ۵تومن بودو...... چند تا دیگه از این شبها دارم؟نمی دونم ولی امیدوارم کافی باشه!
نکته ی مهم اینست که قادر باشیم هر لحظه آنچه که هستیم به خاطر آنچه می توانیم باشیم قربانی کنیم!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
http://www.4ir.ir/daily/87/00030946.jpg
اینارو ببین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
چه خوشم اومد! |
||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
||||||||
|
نوشتن !!!یگانه شهوت سیری ناپذیر من!!!
کلا" یه محلوله جدیده با فرمول جدید !!نمی تونی اشباعش کنی!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
دلم تورو ومیخواد+ذرت مکزیکی!!!!تو سجاد ...هوای سرد..قاشق به دست..انگشتان یخ زده ی قرمز
لرزش پاها!ابر نفس...وصدای تو که منو تو اون سرما با حرارت صدا می کردی..نیلو؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
نوشته هاش حالمو خوب می کنه و سر مست چون نمی تئنم تشخیص بدم که اینو خودم نوشتم و
دارم می خونم!!!یا اون نوشته و من می خونم!! نویسنده ام یا خواننده!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
دستشو زد به دستم...تصویرش تو ذهنم شکست!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
تمام مدت از دین و خدا پیغبرو....میگه ...قضیه آبو جا نماز!!
ولی بعد از مدتی سنگینیه نگاهشو حس می کنی واگر باهاش تنها باشی و نزدیک تر چیزای دیگری هم حس میکنی!!!
طفلکی دین خدا که شده ملعبه و ابزار کار خیلی ها!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
می دونی مشکل من با اون از کجا شروع شد؟
از اون جایی که فهمیدم خیلی بدتر از اون چیزی که فکر می کردم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
sometimes of life you feel the fire is over!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آذر1385ساعت 6 PM توسط نویسنده! |
|
|
داریم به کجا میریم؟...........ناکجااباد؟؟
پناهی جز تو نمی بینم!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
نمی دونم کجایی و الان چه می کنی!!!!
ولی امید وارم باشی و به کاری مشغول........
یه روزی ...یه جایی....یه کسی....یه جوری....صبر داشته باش صبر داشته باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
قضاوت نکن!فرصت بده!!!
همه اون چیزی نیستن که به ظاهر نشونت میدن!!! صبر داشته باش صبر ...بی قضاوت ......ادامه بده خودش نشونت میده...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
ابوالحسن نوری با يکی نشسته بود
و هر دو زار می گريستند چون آن کس برفت ؛
دانستيد که اين شخص که بود ؟ گفتند : نه ! و حکايت خدمات خود می کرد ؛ و افسانه ی روزگار خود می گفت ؛ و از درد فراق می گريست ... کتاب افسانه های عارفانه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
بعضی وقتا ۴...۵..سالو تو ۴..۵ دقیقه از دست می دیدی!!!
باور نمی کنی از ۱۱۸بپرس!!!!
چرا ۱۱۸؟پس چند تا!!!۱ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
سرم درد می کنه!!!!
می دونی چرا؟چون محکم سه بار زدم تو سرم!!!!! خوب وقتی نمی تونم بزنمش....خودمو که می تونم بزنم....نه؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
سلام!
می دونی الان دارم به تو خکر می کنم!!به چیت؟ به این که چه قار نامرد و دورویی!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 2 آذر1385ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
بلاگفا یاسمن یکی مثه خودمون! اینم یکی دیگش! یه دوست! الهام Astronaute سارینا ashkan |
|
RSS
|