تبليغاتX
این چند نفر
پرتقالم پرتقال های قدیم!!!!۱

یاسمن؟کجایی بابا؟

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 8 PM  توسط نویسنده! | 
هر وقت خسته می شوم و ملول و...خوشحالم که اینجا هست!!

میام یه حرفی ....غری....تخلیه ای....

الان این قدر سرم سنگینه که گردنم شاکیه!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
به من میگه چرا این قدر نا امیدی!!!!

من؟نیره می شنوی؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
خطبه ی که حضرت علی برای همام در وصف مومنان ایراد کرده بود خواندم

همام وقتی شنید فریادی کشید و جان سپرد ولی من هنوز رو پام !!!!

 

فکر می کنی کجای کار میلنگه؟یا کجاها؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
اگر اینجا بودی در طلاییه آفتاب به کمال رسیده برف مینگریستیم و روایت میکردمت آنچه بر دل می رود!
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
آدمها زیباحرف می زنن....حرف های زیبا می زننو...

ولی کاش به همان زیبایی هم عمل می کردن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
"صدا نمی کنی منو؟چرا ازم بی خبری؟

چقدر باید گریه کنم؟چرا منو نمیبری؟"

 

شب عید قربان و پایان روز عرفات!!!

یه سوال اونی که اونجا بود تابستون من بودم؟مطمئنی؟

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
 تموم لحظه های من سیا شده به دست من

دروغ خنده های من

شکست من حقیقته

می خوام صدات کنم ولی کمم برای گفتنت....

کاش میتونستم اینجا همشو بخونم!!!

 

حال عجیبی دارم!!!درد بی درمون!

 

صدا نمی کنی منو ؟چرا منو نی بری؟

تشنه تر از اشکمو بغض در انتظار هق هقم

برای بخشیدن من بیا بیا به بدرقه ام.........................

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
زمانی دور زاهدی در میان تپه های سبز زندگی می کرد.روحش پاک و قلبش سپید بود.تمام جانوران زمین و پرندگان آسمان جفت جفت به نزدش می آمدند تا زاهد با آنها صحبت کند.با شود و شوق حرف هایش را می شنیدندو دورش جمع میشدندو تا شب از نزدش نمی رفتند.شب زاهد آنها را به خانه باز می گرداندو دعای خیر می کردو به بادوجنگل می سپرد.

غروبی از عشق صحبت می کرد یوزپلنگی سرش را بلند کرد و به زاهد گفت:برای ما از عشق میگویید.آقا بفرمایید جفت شما کجاست؟

زاهد گفت:من جفتی ندارم.

غریو شگفتی از جمع جانوران وپرندگان بر خاست و به هم گفتند:چه طور می تواند از عشق و جفت گیری صحبت کند در حالی که خودش جفتی ندارد؟و آرام و مغموم او دا ترک کردند.

آن شب زاهد به رو به تشکش خوابید و تلخ گریست و مشت بر سینه کوبید.

 

 

مهولک اینو از کتاب باغ پیامبر و سرگردان به خاطر پست جدیدت نوشتم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 9 PM  توسط نویسنده! | 
اینی که این قدر تو وجودم وول می زنه یه شیطونه!!!کوچیکم نیست!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
اگر تمام وجودمو گریه کنم هم آروم نمیشم!

اگر تمام ذات نیلوفری رو فریاد بزنم نا کافی ست!

 

عجب فیلسوفی ام من!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
خوبیه من یه واژه ست......هر چندش یه دنیاست!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
برام جالبه!همین.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
جانوری بیش نیست!جان تو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
از این که گاهی این قدر سریع تخریب میشه و فرو میریزه به سختی رنج می برم!!!

چدا؟نمی فهمه؟خود تخریبی داره آیا؟سادیسم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
نمی دونم چرا؟یه لحظه و یهو جلو چشمام می شکنن!!!

آدمارومیگم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
الان که تریخ و ساعت و زمان را مشاهدا نمودم!!!!دانستم از شواهد امر یه روز دارم اینجه می نویسم!!!

 

 

عاشق ساعت۰:۰۰میباشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
الان که تریخ و ساعت و زمان را مشاهدا نمودم!!!!دانستم از شواهد امر یه روز دارم اینجه می نویسم!!!

 

 

عاشق ساعت۰:۰۰میباشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
shoma ie baste darin inja dar avalin forsat biain bebarinesh

به به!چهoffline زیبای!مرسی!چسبید بسی!

هنوزم هستن کسانی که....به به فاز بدن و یادت باشن و دوستت داشته باشن یه خاطر آنچه هستی!!

ولا غیر۱

 

 

۱:این ال غیر خودش یه کتابه!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
به من میگه دوستم داره ولی دروغ میگه!!!!

از کجا می دونی؟

می خواد بهم خیانت کنه اگه تا به حال نکرده باشه!!!!

مطمئنی؟جدا"؟

یه حس مازویی۲ میگه!!!

 

۲:(از ۲شروع میشه!!!نمیدونم کی این فرهنگ غلط هر ۲ یه یکی داشته رو جا انداخته!)

نیره اینو به یاد اون دختر مازو داشت نوشتم!!!!یادته کدوم؟هنوزم داره و درگیره بگمونم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 دی1385ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
دوست دارم نه مسواک بزنم و نه بخوابم و حتی دستشویی.....

دوست دارم بی هوش بشم!!!!آن قدر عمیق که پنداری وداع زمین گفته ام!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
استعداد عجیبش رو در گزافه گویی و زیاد گویی می ستایم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
الان فکر می کنم مغزم از درون مثله هسته های فوق سنگین در حال فرو پاشیه!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 11 PM  توسط نویسنده! |