![]() |
![]() |
|
دزدی!جونمی |
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
مهم این نیست که دهه ی چندم؟
مهم این نیست که کدامیک از چهار یا در خانه و............ مهم اینه که علی اون شب خیلی تنها بود خیلی..................... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9 PM توسط نویسنده! |
|
|
بعضی ها با وجود سن کم یه دنیا دیدن و یه دنیا حرف دارن واسه گفتن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8 PM توسط نویسنده! |
|
|
:تو تهران خوابگاه پسرا هرویین پیدا شده!!!!!
:خوب که چی؟ :تو نباید میزذی تهران!!!!!خراب اوضاع!ممکن خراب بشی! :عجب! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 خرداد1386ساعت 5 PM توسط نویسنده! |
|
|
اه ..یاذم رفت چی می خواستم بنویسم!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11 PM توسط نویسنده! |
|
|
می فرماییند با مرد متاهلی راندوو دارن..............
فرمودم اگه فردا طرفت با کسی راندوو داشت حق شکایت نداریااااااااااااااااااااا آخه مجرداش چی هستند که متاهلش!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11 PM توسط نویسنده! |
|
|
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام مستم باز مي لرزد دلم دستم باز گويي در جهان ديگري هستم هاي ، نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را دست آبرويم را نريزي دل اي نخرده مست لحظه ي ديدار نزديك است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 2 PM توسط نویسنده! |
|
|
می گه می خونمش و می فهمم ولی نظری نمیدم!!
می خواستم بگو کم لطفی می کنن عزیز.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 7 PM توسط نویسنده! |
|
|
چه قذر بده حس کنی همه چیزایی که نوشتی چه زشتن!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
یه جای کار می لنگد....
ببین با زبون خوش از ذهنم میری بیرون یا......!!!! آخه یا چی بیچاره؟هوم؟که تا حالا تونسته برا ذهنش خط و نشون بکشه... میری یا می مونی؟
نمی خوای بری؟لطفا"!!!با احترام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
یه جای کار می لنگد....
ببین با زبون خوش از ذهنم میری بیرون یا......!!!! آخه یا چی بیچاره؟هوم؟که تا حالا تونسته برا ذهنش خط و نشون بکشه... میری یا می مونی؟
نمی خوای بری؟لطفا"!!!با احترام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
های های
بی حوصله ام......چرا؟واقعا" چرا؟بی چه دلیل؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM توسط نویسنده! |
|
|
چه درد داره ها...که دنبتل یه آشنا بگردی بعد سر تو بالا کنی ببینی رو برد تسلیت زدن براش !!!
اونم به خاطر فوت مادرش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 7 PM توسط نویسنده! |
|
|
فکر می کنم.....
به هر آنچه باید بگذارم و بروم...و هر آنچه آنجا در انتظارم است.... به اتاقم موکت آبی دریایی و دیوار های آسمانی و پنجره رو به خورشید...برکه نیلوفر آبی! از منظرم می گذرد گذشته ها...داشته ها.... باید گذاشت و رفت.... به سفر باید رفت... از برکه به دریای پر خروش و طوفانی بانگ رحیل.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 خرداد1386ساعت 12 PM توسط نویسنده! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
بلاگفا یاسمن یکی مثه خودمون! اینم یکی دیگش! یه دوست! الهام Astronaute سارینا ashkan |
|
RSS
|