تبليغاتX
این چند نفر
 

برگشتم توی بار. مرد سیاه پوست رفته بود. بغل دست من دو نفر داشتند بحث میکردند.یکی شون برگشت طرف من ، پرسید: «تو درباره ی جنگ چی فکر میکنی؟ » گفتم: «جنگ هیچ ایرادی نداره.»  

جدی؟ ــ

آره. وقتی سوار تاکسی میشی ، داری جنگ میکنی.وقتی یه نون می خری، داری جنگ میکنی.وقتی الواطی میکنی، داری جنگ میکنی.ولی به هر حال ،آدم بعضی وقت ها به تاکسی و نون و الواطی احتیاج پیدا میکنه.

کتاب «موسیقی آب گرم» چارلز بوکوفسکی

 

 

 

دزدی!جونمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
مهم این نیست که دهه ی چندم؟

مهم این نیست که کدامیک از چهار یا در خانه و............

مهم اینه که علی اون شب خیلی تنها بود خیلی.....................

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 9 PM  توسط نویسنده! | 
بعضی ها با وجود سن کم یه دنیا دیدن و یه دنیا حرف دارن واسه گفتن
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت 8 PM  توسط نویسنده! | 
:تو تهران خوابگاه پسرا هرویین پیدا شده!!!!!

:خوب که چی؟

:تو نباید میزذی تهران!!!!!خراب اوضاع!ممکن خراب بشی!

:عجب!

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 5 PM  توسط نویسنده! | 
اه ..یاذم رفت چی می خواستم بنویسم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
می فرماییند با مرد متاهلی راندوو دارن..............

فرمودم اگه فردا طرفت با کسی راندوو داشت حق شکایت نداریااااااااااااااااااااا

آخه مجرداش چی هستند که متاهلش!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
لحظه ي ديدار نزديك است

باز من ديوانه ام مستم

باز مي لرزد دلم دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ، نخراشي به غفلت گونه ام را تيغ

هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را دست

آبرويم را نريزي دل

اي نخرده مست

لحظه ي ديدار نزديك است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 خرداد1386ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
می گه می خونمش و می فهمم ولی نظری نمیدم!!

می خواستم بگو کم لطفی می کنن عزیز....

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 7 PM  توسط نویسنده! | 
چه قذر بده حس کنی همه چیزایی که نوشتی چه زشتن!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
یه جای کار می لنگد....

ببین با زبون خوش از ذهنم میری بیرون یا......!!!!

آخه یا چی بیچاره؟هوم؟که تا حالا تونسته برا ذهنش خط و نشون بکشه...

میری یا می مونی؟

 

 

نمی خوای بری؟لطفا"!!!با احترام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
یه جای کار می لنگد....

ببین با زبون خوش از ذهنم میری بیرون یا......!!!!

آخه یا چی بیچاره؟هوم؟که تا حالا تونسته برا ذهنش خط و نشون بکشه...

میری یا می مونی؟

 

 

نمی خوای بری؟لطفا"!!!با احترام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
های های

بی حوصله ام......چرا؟واقعا" چرا؟بی چه دلیل؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 10 PM  توسط نویسنده! | 
چه درد داره ها...که دنبتل یه آشنا بگردی بعد سر تو بالا کنی ببینی رو برد تسلیت زدن براش !!!

اونم به خاطر فوت مادرش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 7 PM  توسط نویسنده! | 
فکر می کنم.....

به هر آنچه باید بگذارم و بروم...و هر آنچه آنجا در انتظارم است....

به اتاقم موکت آبی دریایی و دیوار های آسمانی و پنجره رو به خورشید...برکه نیلوفر آبی!

از منظرم می گذرد گذشته ها...داشته ها....

باید گذاشت و رفت....

به سفر باید رفت...

از برکه به دریای پر خروش و طوفانی

 بانگ رحیل..

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 12 PM  توسط نویسنده! |