تبليغاتX
این چند نفر
به من ميگه علاقه نداري؟؟!!!
اخه تو به ظاهر من نگاه مي كني و از درون من حرف مي زني؟؟؟
 چيزي نمي تونم بگم جز كلمه نفرت انگيز قضاوت!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
زن بودن.....

این احساس خوبی است که من دارم....

حس لطیف زن بودن....

این زنانگی مرموز ....

 

این حس عجیب که دوست داری پیراهن صورتی با دامن پر چین بپوشی جوری که وقتی می چرخی از گردیدن دوارش لذت ببری...مو های بلندت رو شونه کنی و خرامان و خیلی آروم لب ایوان بشینی خنکی هوا رو روی پوست مخملی ات حس کنی و شعر فروغ بخوونی... 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
رها و بی تعلق....

رها ....

می خواهم این گونه باشم....

انگار هر لحظه ای روی ابرقدم می گذارم....

با جریان آب...معمولی بودن....

گاهی این ایده ال گرایی یه جور ناجوری خستم می کنه!

گاهی می خواهم در قبال همشون بگم زرشک.....

تو دنیایی که آدم از ثانیه بعدی بی خبر جایی برای ایده آل گرایی هست؟

مهم ایه که زندگی ر و زندگی کنی... نه فقط زنده باشی چه با آرمان چه بی آرمان

مهم اینه که زندگی رو زندگی کنی اونم خوب

 

خوب زندگی کنی رفیق

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
می دونین چرا این قدر نوشته ها و وبلاگهاتون رو دوست دارم ؟؟

چون تمام مدت که می خونمشون احساس مس کنم خودتون اینجا نشستین و دارین با لحن خودتون

اونو برام می خونین.....

مثلا" الهام داره اینجا با همون صدای گرمش سرشو تکون می ده و میگه:خدا عاقبت و اخرت ما رو به خیر کنه!

مرضیه چشم هاشو پر اشک می کنه و میگه:

پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است

نه یارای پرواز دارد

نه می تواند بمیرد

و یاسمن جون شرمنده همش فکر می کنم دم در خونتون ایستادیم و تو داری میگی:

کوچه حتی کوچمون رو از وقتی یگانه رفته یه جور دیگه دوست دارم .. یه جوری کمتر. یه جوری انگار که، تقصیر توست که الان اون نیست ولی من یادشم.

و ما بقی دوستان نیز.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
 

  and i swear

  by the moon & stars in the sky

i`ll be there 

and i swear

  like shadow by your side

... i`ll be there

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
نه دلیل این همه بی قراری و گریه ها و بی خوابی های شبانه رو می فهمم  ..نه راهی برای درمانش دارم! 
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
خیلی حرف ها رو می زنیم ...

خیلی ها رو نصیحت می کنیم....

خیلی کتاب می خونیم....

خیلی ادعا می کنیم....

خیلی می فهمیم...

و......................

پس چرا هنوز خرکمون داره لنگ لنگون می ره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
دیروز دلم شکست...

کی این روزا به آدم زنده اش اهمیت میده که به دل شکسته اش بده؟!

به زودی میره و من حتی نمی تونم بغلش کنم و بگم خداحافظ....

خدا نگهدارش.....نگهدار دو تاییشون....

دل منم که ای دل من...

دلا خو کن به تنهایی که از تنهایی بلا خیزد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 مرداد1387ساعت 3 PM  توسط نویسنده! | 
سر کلاس زبان :

how has oldest shoes in the class?

 

به کفش های راحیل نکاه می کنه بد جوری کهنه است ......نگاهی به کفش های خودش می کنه خوب اوضاعشون....از جا بلند میشه میگه :me

 niloufar has oldest shoes in the class 

 

 

نمی دونم معلم از نگاه به کفش های نیلوفر نفهمید چه بد سوال کرده ...اونم تو جمعی که شاید بزرگترین ۱۰ساه باشه....نمی دونم مثال بهتری برای آموزش صفات تفضیلی نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
دچار رخوت علمی شدم!

دیروز یک نفر یک ماجرای تکان دهنده از قتل های ناموسی تعریف کرد .....

قتل هایی بی شاکی خصوصی که همیشه قربانی آن یک زن !!!!!

پدر دختر را می کشد...به خاطر آبرو ..غیرت...

آخه اینها اب جوبم نیست چه برسه به آبرو.....بسی از دیروز سر این موضوع مغمومم.

جالب تر برخورد آقایون شنونده است.....می خندند...صدای انزجار بر انگیز خنده هاشون از ذهنم بیرون نمی ره...

تمدن!!!چه واژه غریبی است...انسانیت غریب تر..آدمیت هم نگرد نداریم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! | 
فكر كنم اولين المپيك كه يادمه ال 90 بود
فعلا"اينم آخرينش.....
‌ عجب زود دير مي شود...
+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! | 
مهسا قبل از اين مه ازت نتنفر بشم نوشتن رو شروع مي كني..باشه؟

معلوم كجايي ؟


عرض شود من تقريبا" هرروز دارم يه بخشي از دستم رو مي سوزونم!!
نمي دونم چرا هر چيز داغي سر راه من سبز ميشه و مي خوره به دستم!!!!
الان انگشتم بد جوري مي سوزه....آخه جايي اتو اينجاست؟؟
من داشتم اتو مي كردم؟؟خب بكنم چه ربطي داره ...مهم مكان بد اتو بوده...
سوخيدم و سوخيدم
+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! | 
نمی دونم چرا این روز ها هر کسی فکر می کنه بهتر از خود آدم صلاح آدم رو میدونه

از گشت ارشاد گرفته تا استاد دوست و رفیق و مادر و....

ببین می تونین مشورت بدیم و کمک کنین ولی این حق مسلم خود آدم که تصمیم بگیره!

اینم حق مسلم درست مثله انرژی هسته ای!!!

اینم تو ابهام تحریم و ....است و یه عده تصمیم می گین و تو باید با گردن کج بگی چشم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 5 PM  توسط نویسنده! | 
اینجا خوب است.....

همیشه بدون فکر می آم اینجا و آپ می کنم الان فکرم خیلی مشغوله...

ننویسم بهتر نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 5 PM  توسط نویسنده! | 
شاید خیلی سخت باشه که صبح با ذوق می آ ی ازمایشگاه و دوستت اس ام اس میزنه من ویزا گرفتم و دارم میرم....احساس مس کنی دیگه حالی برای بررسی رفتار الکترو شیمیایی اون ماده ی عزیز که

نا خالص و تو تحمیلا" باید باهاش کار کنی می مونه؟

د نمی مونه بابا!!!

داد بی داد ...فریاد

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
باوز کن و ایمان بیاور که من شیمی رو دوست دارم ولی چرا برخوردم این جوری ...نمی دونم!

دوسش دارم کمی دچار رخوت حسی شدم.....

احساس می کنم زندگی مهم تر و عمیق تر وزیبا تر از این هایست که  امروزه زندگی می نامیم! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 

عميقا" در فكرم كه متني بنويسم در مورد اين كه تابستان خود را چگونه گذارانده ايد؟

اين رو داشته باشين تا بعدا" فايل اش رو پيوست كنم.

 

بچه ها من دارم 5شنبه ميرم عروسي پرستار فكر كنين؟

بعدا" گزارشات را خدمتتون مي دهم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت 3 PM  توسط نویسنده! | 

مارمولک!!!

همیشه می دونستم اینی نیست که نشون می ده …تا اون روز …روز که نه اون شب خودشو لو داد!!

اونم با چه لذتی ….وقتی کیف کرد و تعریف کرد که چه موجودیه چه فیلمی تا حالا بازی کرده و خوب که لذت برد و گفت حال کردی؟

آروم گفتم میدونستم …

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
اون پست دوست دارم  رو نوشتم که کمی به ارزش واقعی این کلمه فکر کنیم .....

الکی بی جا و قربانی کننده و فنا کننده استفاده نکنیم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
عمیقا" معتقدم که کار اشتباهی است که یهو چند تا پست بنویسی ولی چه کنم هر از گاهی یکهو دچار جنون نگارش میشوم.

میدونی آخه من یه نویسنده نامی هستم و البته علیرغم توان بالای نگارش تحصیلات عالیه می کنم و......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 6 PM  توسط نویسنده! | 

گاهی وقت ها موقع نگارش عمیقا" دوست دارم اسم خودمو بنویسم!!!

انگار یه جوراییی دوست دارم بگم وجود دارم!تاکیید کنم به بودنم !

بعضی وقت ها که دلم تنگ میشه برات مرتب اسمتو با خودم زمزمه می کنم ...می خواهم باور کنم که هستی هر چند دور

نیره نیره نیره..........

نسترن نسترن.........

مرضیه مرضیه......

فرزانه فرزانه......

ودود ودود ودود.....

یاسمن یاسمن یاسمن........

غزاله غزاله غزاله......

مامان مامان مامان......

بابا بابا بابا بابا........

.......................................................

 

کدومتون باور میکنین الان دیگه نمی تونم مانیتورو ببینم!!!!

آخه وسط آزمایشگاه این همه آب یک هو رفته تو چشم!!!

 

 

 

 

 

به سفر باید رفت ...

به سفر های دراز ....

راه طولانی فرصت کم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 6 PM  توسط نویسنده! | 

چه قدر ساده و چه پیچیده است.....

احساس وحشتناک درک نشدن...چه اندازه مرگبار و تخریب کننده است.

بدترین حالتش این است که خودتم حال خودت رو درک نکنی...

 

بازم به گمونم تن سالم دل شاد بهترین حرف....ولی به شرط شاد بودن دل...شاید نکته کلیدیش همینه

چون معمولا" از تن سالم بودن غافلیم اونم شدید....ولی شاد نبودن دل اولین عاملی است که هر ثانیه هر جا و تحت هر شرایطی می توان حس کرد....

 

ببین توقع زیادی نیست....اگر هم نمی فهمی فقط کافیه بگی می فهمم ،البته نه این که قیافه ابلهانه به خودت بگیری با گردن کج بگی می فهمم که گند زدی تازه اون موقع  پرونده ات پاک سیاه تر کردی...چون علاوه بر نفهمیدن مرتکب جرایم دیگری چون دروغگویی ، ترحم ورزی ، بازی با احساسات ،رنجش خاطرو... شده می توانید سکوت کنید و به وکیل خود زنگ بزنید!.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 6 PM  توسط نویسنده! | 
سلام !

منتظرم این فلش عزیزم اسکن شودْ!!!!

بابا کاش همه با اپل کار می کردم .مردم از ویروس و....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 3 PM  توسط نویسنده! | 
امروز روزی است که من در سر شوری دارم!!

گاهی وقت ها از خودت از اسمت از بودن همیشیگت از اینصورت ظاهریت از ویژگی های اخلاقیت..از لباسهات و...از هر چیزی که نشانگر حضور خودته خسته می شی و  رنج می بری....

 

و فکر می کنی اینجا که هستی کجاست؟!!!

جایگاه واقعی تو کجاست؟اصلا" تو دنیا جایی برای تو هست یا یه سر بار اجتماعی محسوب میشی و...

 

نمیدونی چه کنی مغزت درد میگیره و..تند تند راه میری و فکر میکنی....

 

به این نتیجه رسیدم که اگر می خواهم اینجا تو این محیط ادامه بدم هر روز باید بگم...

 

تن سالم دل شاد...مابقی هم واسه دوغابش!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 12 PM  توسط نویسنده! | 
این مطلب رو در مورد نو عروس می نویسم که نمی خوهاهم اسمشو بگم!!!!!

چرا خیلی ها عروس که می شن علیرغم سالیان سال دوستی غریبه می شن ناگهان!!!

نه جواب پیامکی ...نه زنگی ....

کلا" علت این تغییر رفتار رو نمی فهمم به خاطر یک نفرچه طور می توان از خیلی نفر دیگه که سالیان بیشتری با هاشون بودی ناگهان چشم پوشید....به مرور شاید روابط رو کم رنگ کرد...ولی ناگهان!!!

 

در این میان به تو فکر می کنم الهام که هرگز عوض نشدی آنقدر مثل قبل بودی که هرگز یاد ندارم امیر چه طور وارد جمع شد...آن قدر آرام و راحت که هنوز تو همون الهامی..همون دوست همیشگی....بی تغییر رفتار با همون خنده ها و شوخی ها

 

همین طور که از نگارش معلوم است امروز دانشکده بس مفید است!!!!!!!مثل هر روز!!۱

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 12 PM  توسط نویسنده! | 
صبح زود در دانشکده ...به امید روز خوب و مفید...چیزی که ایت روزا کمتر دارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! |