تبليغاتX
این چند نفر
همیشه یک شنبه یک روز عادی بود ولی الان دیگه نیست....

روز meeting است و از صبح همه به این فکرند که چه خالی ببندند چه دروغی سر هم کنند و چه طور کار رو استاد پسند جلوه دهند که گیر ندهد این مرد پیر عبوس.....

 

 

یاد اون فیلم افتادم...ارباب من خرس

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
نمی دونم چرا این روز ها هر کسی منو رو میبینه میگه چرا ناراحتی؟!!!!

طراوتم رو از دست دادم آیا؟

نمی دونم خدا جونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 
کسی به فکر گل ها۱ نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما ۲تنهاست....

 

۱-گلها ما رو میگه ها

۲-دانشگاهمون رو میگه ها!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! | 
سلام...

این روزها این قدر در خودم غرقم که ....

این یه سال چه جوری گذشت بماند و چه بر ما گذشت نیز....

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 
می دونی چیه؟

عاشق ارتباط های دیداری ام...فقط نگاه....

می گویین چشم ها دروازه ی ورود به قلب ها هستند...

این چیزاشو نمی دونم ولی این ارتباط ها رو دوست دارم...فقط چند ثانیه

گاهی حتی به یک ثانیه هم نمی رسه...ولی جالب

 

بعضی نگاه ها اون قدر نافذند که حس می کنی عمق وجودت رو می بینند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 3 PM  توسط نویسنده! | 
گاهی مثل باران

باید بارید

زندگی بخشید طراوت داد

و رفت............

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 

امروز از اون روزهاست که من فقط حضورم فیزیکی است ولی روحم کجاست....در

گذر باید نباید ها...درست غلط ها ...شر و خیر ها و....درگیرست.

اینجا همون جایی که من دفعه اول جرات نداشتم قدم بگذارم توش....ولی حالا هر روز

میام..در میزنم و حرف می زنم با کسانی که حتی نمی تونستم بهشون سلام کنم...

 

بازی زندگی..!!

 

اگه امروز یک کسی بیاد یه چیزی به من بگه که من گریه کنم..کلی حال می کنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 
سلام!

الان اومدم اینجا غر بزنم ...عطسه کردم!!!گفتم صبر اومد غر نزنیم پس....!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! | 

کلا" ادم ها به خودشون اجازه می دهند در هر مقامی که هستند چه با صلاحیت ....چه بدون صلاحیت ...چه دانا چه نادان. ..که معمولا" دانایان این کارو نمی کنند ...

به تو میگویند که کجا جایگاه توست...به چه علاقه داری ..به درد چه کاری می خوری ...چه باید بکنی......

 

چرا تحمل این آدم ها و این طرز فکر این قدر برای من سخته؟؟؟

عمق وجودم به درد می اید...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
چه جالب كه همه مي خواهند به تو كمك كنند كه خوانندگانت زياد بشه!!!!




مرضيه خانم فري خانم داره ميايد پيشت ...ديدي فهميدم كدومي؟!!
+ نوشته شده در  شنبه 16 شهریور1387ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
من به روشن ترین کلمات پروردگار پناه آورده ام
نان و آرامش برای ملتم
صبوری, سکوت,گمنامی و هوا... برای خودم
و خوابی خوش
برای همه عزیزانی که از اینجا رفته اند...

حالا اگه گفتین من کدوم این چند نفرم؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 9 PM  توسط نویسنده! | 
مو دارم ميوم مشد!!!!
باز نگين نگفتي!
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
فقط این رو می گم اگه بیاین بنویسین بسیار بسیار شاد می شوم....

دوستتون دارم....

 

چه سکوتی دنیا رو فرا می گرفت اگر هرکس تنها به اندازه عملکردش صحبت می کرد.......(حرف خوف)

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 12 PM  توسط نویسنده! | 
بیخود سعی نکن سر از کار من در بیاری چون من خودمم سر از کار خودم در نمی آرم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! | 

بیا عزیزم بیا آزاد آزاده

بیا شاید بقیه هم راه بیفتن بشیم اونی که بودیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
راستی اون که اجازه خواست از نصف جهان بود

گیریفتین؟ بیشتر وقتا اینجوریم

نیلو ok شد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
سلاااااااااااااااااااااااام با اجازه  اومدشم ۱کمی شیطونی

نیلو شیطونی ازاده؟

khodaish pir shodim az bas konkoor dadim

فعلا همین خوفه برای گرفتن جواز شیطونی از نیلو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
هي ايميل چك مي كني ..هي وبلاگ.....هي گوشيتو.....
عزيزم باور كن تنهاي رو بپذيرش...آره خيلي از روز هااست كه هيچ كس به ياد تو نيست
آره خيلي ها فراموشت كردن...آره تو تنهايي
بپذير و باور كن كه تنهاي..
باور كن كه به هيچ جا تعلق نداري...
بپذير ..آرام باش...
 ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد....


+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، بابی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.



جالب اينجا ست اون هاي كه روح هاي بزرگي دارند چه اندازه جسم شان كوچك است...

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 10 AM  توسط نویسنده! |