تبليغاتX
این چند نفر
تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت

وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكی ات 

 از تنهایی معصومانه دستهایت 

 آیا می دانی كه در هجوم دردها و غم هایت

 و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات

 حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟ 

 اكنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری

 در آبی بیكران مهربانی ها به پرواز درآیی 

 و اینك شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

در انتظار توست.

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 6 PM  توسط نویسنده! |