تبليغاتX
این چند نفر
زبون درازی اونم از ته دل

این مال توئه بچه جون!

باز به خودت گرفتی خود شیفته!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 
اشتباه نکن قضیه اینقدر پیچیده و بحرانی نیست
این قدر برای خودت بزرگش نکن
این فقط تو نیستی که حال و روز خوشی نداری
این فقط تو نیستی که دلت گرفته
این حق فقط مال تو نیست
غم هر کسی به اندازه ی خودش بزرگه
(این پست مال خداست.مال من بالاییشه)

عاشقتم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 11 AM  توسط نویسنده! | 
به من میگه تو آخر خلافت پفک و دوغه!!!!!

خدایا! چه خوب تو ستار العیوبی....

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
یکی نبود.
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
مثل همیشه
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
یکی بود که گذشت...
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
یکی بود که حتی نتونست ...
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
یکی بود که میخواست...

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
من یکی دیگه ام

اومدم از اون یکی که وبلاگو سر پا نگه داشته تشکر کنم

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! | 
نگاهی به ساعت انداخت و گفت خوبه تا ده و نیم گریه می کنم و بعد قدم زنان می رم که تا برسم خنکی هوا پف چشمم و سرخی صورتم کم بکنه....

دوست نداشت وقتی وارد اتاق میشه در جواب بچه ها که چی شده؟ گریه کردی؟

بگه دلم برای خودم تنگ شده!!

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 9 PM  توسط نویسنده! | 
دوست داشتم بیام جلوت زانو بزنم و در حالیکه اشکام گوله گوله می ریزه دستاتو تو دستم بگیرم و بگم:

ببین من دارم تو رو از دست میدم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 9 PM  توسط نویسنده! | 
امروز ناگهان کشف کردم که هم اتاقیم  قدیمی یه وبلاگ داره !!!

گفتم بده بخوونم گفت نه!!!!!

گفتم چیه؟ می ترسی بد و بیراه هایی که گفتی بهم رو بخوونم؟؟حالا می رم یه پست می گذارم با ذکر اسم و فامیل آبروتو می برم!!!!

ایت همون پست!!!

خانوم خانوما مخلصتیم یه جور ناجوری!!!



+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 8 PM  توسط نویسنده! | 
به درستی که دو چيز رابطه را مثل موريانه می‌جود و فرو می‌ريزاند:
پيش-تصويرسازی ذهنی
و هی-ناخوداگاه-مقايسه-کنی

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 6 PM  توسط نویسنده! | 
دیشب وقتی به سوپی که برای شام درست کرده بودم نگاهی کردم...یاد اولیور تویست افتادم!!

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 6 PM  توسط نویسنده! | 
برایم یک هم اتاقی جدید اومده....

این اتاقه من آخه!!!

از آذر مال خودم بوده تنها....

نمی دونم ولی ....

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 6 PM  توسط نویسنده! | 
دوباره اژدهای درونم بیدار شده و داره خودش رو به در و دیوار میزنه!!!
+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
امروز وقتی دیدیم یک زن ۴۷ساله روستایی انگلیسی برای رسیدن به آرزوش گامی بلند برداشته....

حس کردم دوست ندارم هیچ سطح منعکس کننده مثل آیینه مانتیتور و... چهره منو بهم نشون بده!

http://www.latimes.com/entertainment/la-et-susan-boyle17-2009apr17,0,2767635.story

http://www.e4persian.com/article.php?id=36671

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
امروز از اون روزایی است که من هیچ نمی کنم به آرومی جلو می رم و هیچ..

دستان خالی...سندروم و دیگر هیچ....

خسته شدم از دسته خیلی ها

دیگه هم به نظرم نوشتن توی همون دفتر خودم بهتر

حالم هم خیلی خوب عالی ...آروم و با آرامش.....

نمی خواهم حرف بزنم ... دیگه نمی خوام بگم دلم تنگ شده و...

هیچی نمی خواهم بگم...سکوت ...

به نظرم زندگی آروم و خوبه و همه مشغولند و پس چه لزومی داره من بیام اینجا و بنویسم ...

من که همیشه برای دل خودم تو دفتر می نوشتم پس ...بر می گردم به همون مکان قبلی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 4 PM  توسط نویسنده! | 
اومدم بنویسم به خاطر گل روی تو که گفتی ننویسم دلت میگیره.....

الان اینجا در حالی نشستم که ....نشستم دیگه....

نشستنم دیگه در حالی داره دختر..تو کی می خوای بزرگ بشی و مثل آدم بزرگا حرف بزنی؟

دیروز یک گفت که بیان یک وبلاگه گروهی بزنیم!!! گفتم گفتیو کردی کبابم!!!!خطاب به شما ها!!!

گفتم جواب نمیده ...یعنی میده ولی تاریخ مصرف داره.....نه؟

تشریف بیارین و یک جوری به من بگین که نه!!!اشتباه کردی ما اینحاییم!!۱

لطفا"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! |