تبليغاتX
این چند نفر
سنگ زیرین آسیا منم

کوه را مانم،بلند

که سیلاب ها می ریزد از ستیغ من

به بلندای من مرغ اندیشه را یارای پرواز نیست

 دست بریده و بی یاور

چگونه پیکار کنم

در برابر رویدادی تاریک و پر ابهام

                            صبرم باید

صبرم باید تا دیدار او

و صبر کردم با خاری در چشم و

استخوانی در گلو

 

امام علی (ع) ،نهج البلاغه، خطبه ی ۳

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
هزار تا حرف دارم توی دلم که می خوام فریادشون بزنم

هزار تا حرف دیگه که دلم می خواد بنویسم.

ولی...

خفه شدم از این همه خودسانسوری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12 PM  توسط نویسنده! | 
چه جوری می شه از چیزی که وجود نداره حفاظت کرد؟!!!!

یکی می گفت داره حفاظت میکنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 1 AM  توسط نویسنده! | 
خدا .انسان.عشق:

اين است امانتي كه بر دوش آدم سنگيني مي كند.

و اين است آن پيماني

كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم

و خلافت او را در كوير زمين تعهد كرديم

ما براي همين هبوط كرديم

واين چنين است كه به سوي او باز مي گرديم.

                               ...

چه باراني است در بيرون اين اتاق!

باران؟

ابرهاي همه يغم هاي تاريخ

يك باره بر سرم باريدن گرفته اند.

كسي نمي داند كه در چه دردي و تبي

مي سوزم و مي نويسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزرد

كه چرا انسان اين دانا اين پيغمبر

در تكاپوهايش:چيزي از معجزه آن سوتر

ره نبرده است به اعجاز محبت

چه دليلي دارد؟

چه دليلي دارد كه هنوز

مهرباني را نشناخته است؟

و نمي داند در يك لبخند

چه شگفتي هايي پنهان است

نويسنده:نميشناسمش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
درین اتاق دلگیر

وقتی که من (لبالب)این صبر تلخ را

با یاد وعده های تو سر می کشم (صبور)

دانم که در جهان ننشانده است دست عشق

در کام کس شرابی ازین خوشگوار تر!

در این اتاق غمگین

اما من هر نفس به مهر تو امیدوارتر!

یک روز بی گمان...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
آنچه قانون حیاتست و دوام کائنات

گر سرا پا نوش ونیش

نا گزیر

من سر تسلیم فرو می آورم به پیش

آنچه ویران می کند روح مرا

بی رحمی انسان به انسان است.

نویسنده اش را نمیشناسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2 PM  توسط نویسنده! | 
دیشب باز یکی دیگشونو کشتم.

سوسک ها رو میگم.

و باز همون عذاب وجدان همیشگی اومد سراغم با سیلی از سوالات بی جواب!

وقتی سریع دنبال سایه می گرده که خودشو قایم کنه یا وقتی داره میمیره دستو پا میزنه

از خودم متنفر می شم.

خدا از من به خشم نمیاد که مخلوقشو که دوسش داره می کشم؟

فقط به خاطر اینکه ازش خوشم نمیاد؟

فقط به خاطر یه ترس واهی؟

سوسک چه گناهی کرده که سر از اتاق من در میاره؟

من چطور به خودم اجازه میدم مخلوق بی گناه خدا رو بکشم؟

من چه قاتل بی رحمی هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1 PM  توسط نویسنده! | 
...

آری کارم سخت و دردم سخت

و از هر چه شیرینی و شادی و بازی است محروم

اما...

این بس که میفهمم!

خوب است...

احمق نیستم.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
"یک آشنا"ی عزیز

خیلی خوب می شد که اسمتو برامون می نوشتی

قرار نیست با هم به مشکل بر بخوریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 0 AM  توسط نویسنده! | 
هر که را با خط سبزت سر سودا باشد

پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد

تو خود ای گوهر یکدانه کجایی آخر

 کز غمت دیده ی مردم همه دریا باشد

از بن هر مژه ام آب روان است بیا

اگرت میل لب جوی و تماشا باشد

چون گل و می دمی از پرده برون آی و درا

که دگر باره ملاقات نه پیدا باشد

چشمت از ناز به حافظ نکند میل آری

سرگرانی صفت نرگس رعنا باشد

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 11 PM  توسط نویسنده! |