![]() |
![]() |
|
|
امروز از اینجا بودن رنج می برم...
از این که کنار تو نشستم رنج می برم... از این که رایحه عطر تو به مشامم میرسد رنج می برم... از این که تو اینجا کنار پنجره نشسته ای رنج می برم... از این که .... بدنم گر گرفته و قلب از منتهایش درد می کشد.... دارم رنج می برم و تو بیرحمانه اینجا با من حرف می زنی... کاش توان حرف زدنم با تو بود... کاش می توانستم بگوییم سوزانده ای سهم خودت را از من و من را گرفتی از خودت صدای فریادت را از بیرون می شنوم ای آشنای بیگانه و من اینجا در سکوتی آرام تو را می نویسم مهره ای سوخته... کلافه ای ...چرخ ها را برده اند...دوست دارم لبخند بزنم و بگوییم آرام باش این قدرها هم مهم نیست... دلم خیلی چیزها می خواست که بگویید ...مثل ژوکر ته دست بودی که من به هوایت بسی بزرگ خواندم...لاف زدم در بازی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 12 PM توسط نویسنده! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
بلاگفا یاسمن یکی مثه خودمون! اینم یکی دیگش! یه دوست! الهام Astronaute سارینا ashkan |
|
RSS
|