![]() |
![]() |
|
|
خوب !اومدم اینجا که از کوه بنویسم...اون پستی که قولشو داده بودم ولی
در گذشتی نه چندان دور ما بر آن شدیم تا با دوستان بزنیم به دل طبیعت و بررسی که این کوه چیست که مردم به وفور رفتندی.... در سحرگاهی نه چندان سرد هنوز آفتاب عالم تاب سر از پشت کوه به ناز برون نکرده کوله بار خود جمع کرده و پا در مسیر گذاشتیم... با دوستان سوار بر مرکبی سفید به راه افتادیم و برفتیم.... چون همگان بر وعده گاه حاضر گشتنی پاسی از روز طی شدندی !!!! و این گروه نه چندان بزرگ ما به راه افتادندی با دلی شاد غافل از آنچه در میان راه در کمینگه به انتظارشان نشسته بودنی... لختی که بالا روندی در سر دو راهی اختلاف افتادندی گروهی از رهی گشوده برفتندی و گروه سر سفیدان از کوره راه!!! و اما بشنوید ادامه داستان... گروه کوره راه رفتگان در راه بسیار شاد بودندی که بسی مسیری میان بر برگذیدندی و سریع رسندندی و بر گروه دیگر نیشخند ها زدندی... همین که پای در مسیر گذاشتندی و شادان می رفتندی...طوفانی بس عظیم در گرفتندی کولاک و بورانی یظیم در گرفتندی و گروه کوره رهان در عجب ماندنی که در چنین موسم این چه سان هوایی است... بادی عظیم وزیدنی و دو تن بسیار ترسیدنی که با باد به ته دره رفتندی یک انکه قدی چون سرو داشت و دیگری که وزنی چون کاه..!! چنان که باد بر سر و رویشان سیلی زدندی و تگرگ بر رویشان باریدندی هر آنچه در بار داشتی پوشاندندی از جمله کلاه خواب... از این میان که گروه سیهه کشان می رفتندی که ناگه دیدندی دستان دو تن سیاه شدندی......
و این داستان ادامه دارد!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 7 PM توسط نویسنده! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
بلاگفا یاسمن یکی مثه خودمون! اینم یکی دیگش! یه دوست! الهام Astronaute سارینا ashkan |
|
RSS
|